بهاری که عاشق شد
مریم روزبهانیبهاری که عاشق شد
دستبهدست آفتاب
و رخبهرخ شکوفههای گیلاس
به برکت بارانهای بیبهانهی بهار
قسم خوردیم، هر بهار عاشقتر بمانیم.
شاید نمیدانستیم
فصل عاشقیمان بهاری ندارد،
که عهدمان خران زد و خشکید…
مریمانه
مریم روزبهانیطلوع من
بگذار آفتاب بداند!
پلک هم اگر بگشاید،
صبح مرا طلوع چشمان تو آغاز میکند.
طلوع من
بگذار آفتاب بداند!
پلک هم اگر بگشاید،
صبح مرا طلوع چشمان تو آغاز میکند.
پاییز
صبرکن تا، حوالی پاییز بیایی!
آنجا که باران،
نگاهمان را خواستنیتر میکند.
زندگی
زندگی چه کردی با دلم؟!
که این چنین جانانه
در تمام لحظههای زندگیام
زندگی میکنی…
لبخند
تو برایم بخند که
پروانههای مهرباختهی دلم
تا اوج آرامش پر بزنند و
میان شیرینی لبخندت
خوش بنشینند.
چشمهایت
در چشمانت هزاران مریم روییده
که با یک نگاهت
همهی دنیا معطر میشود.
صدایم کن
صدایت را به بندبند دلم گره میزنم،
هر نفس که در خیالم میپیچد،
سکوت تلخ تنهایم را درهم میشکند.
طلوع تو
من هر صبح پنجره را
سمت خیالت میگشایم
طلوع تو
تمام من را خوشبخت میکند.